هست شب ...
ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٩  کلمات کلیدی:

هست شب، یک شب دم کرده و خاک

رنگ رخ باخته است .

باد - نو باوه ی ابر - از بر کوه

سوی من تاخته است .

***

هست شب، همچو ورم کرده تنی گرم در استاده هوا

هم ازین روست نمی بیند اگر گمشده یی راهش را .

با تنش گرم،بیابان دراز

مرده را ماند در گورش تنگ -

به دل سوخته من ماند .

به تنم خسته، که می سوزد از هیبت تب ،

هست شب . آری شب .


 
خون سرد
ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٩  کلمات کلیدی:

من از این دونان شهرستان نیم

خاطر پر درد کوهستانیم،

کز بدی بخت، در شهر شما

روزگاری رفت و هستم مبتلا!

هر سری با عالم خاصی خوش است

هر که را که یک چیزی خوب و دلکش است ،

من خوشم با زندگی کوهیان

چون که عادت دارم از طفلی بدان .

*****

به به از آنجا که ماوای من است،

وز سراسر مردم شهر ایمن است!

اندر او نه شوکتی ، نه زینتی

نه تقلید، نه فریب و حیلتی .

به به از آن آتش شبهای تار

در کنار گوسفند و کوهسار!

*****

به به از آن شورش و آن همهمه

که بیفتد گاهگاهی در رمه :

بانگ چوپانان، صدای های های،

بانگ زنگ گوسفندان ، بانگ نای !

زندگی در شهر، فرساید مرا

صحبت شهری بیازارد مرا ...

زین تمدن، خلق در هم اوفتاد

آفرین بروحشت اعصار باد ...


 
میرداماد
ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٩  کلمات کلیدی:

میر داماد ، شنیدستم من،

که چو بگزید بن خاک وطن

بر سرش آمد واز وی پرسید

ملک قبر که : (( من رب، من ؟ ))

***

میر بگشاد دو چشم بینا

آمد از روی فضیلت به سخن:

اسطقسی ست - بدو داد جوب -

اسطقسات دگر زو متقن .

***

حیرت افزودش از این حرف ملک

برد این واقعه پیش ذوالمن

که : زبان دگر این بنده ی تو

می دهد پاسخ ما در مدفن

***

آفریننده بخندید و بگفت :

(( تو به این بنده ی من حرف نزن .

او در آن عالم هم، زنده که بود،

حرفها زد که نفهمیدم من ! ))


 
هرزه پو
ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٩  کلمات کلیدی:

ندارم چشم من، تاب نگاه صحنه سازیها

من یکرنگ بیزارم، از این نیرنگ بازیها

زرنگی، نارفیقا! نیست این، چون باز شد دستت

رفیقان را زپا افکندن و گردن فرازیها

تو چون کرکس، به مشتی استخوان دلبستگی داری

بنازم همت والای باز و، بی نیازیها

به میدانی که می بندد پای شهسواران را

تو طفل هرزه پو، باید کنی اینترکتازیها

تو ظاهرساز و من حقگو، ندارد غیر از این حاصل

من و از کس بریدنها، تو و ناکس نوازیها


 
به پندار تو
ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٩  کلمات کلیدی:

به پندار تو:

جهانم زیباست!

جامه ام دیباست!

دیده ام بیناست!

زیانم گویاست!

قفسم طلاست!

به این ارزد که دلم تنهاست؟


 
علی
ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٩  کلمات کلیدی:

چون، اوج کمال بشری می بینم

چون، جمع صفان آدمی می بینم

در دورنمای عالم انسانی

کوتاه سخن، فقط علی می بینم


 
در آن لحظه
ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٩  کلمات کلیدی:

... در آن پر شور لحظه

دل من با چه اصراری ترا خواست،

و من میدانم چرا خواست،

و می دانم که پوچ هستی و این لحظه های پژمرنده

که نامش عمر و دنیاست ،

اگر باشی تو با من، خوب و جاویدان و زیباست .


 
لحظه دیدار
ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٩  کلمات کلیدی:

لحظه دیدار نزدیک است .

باز من دیوانه ام، مستم .

باز می لرزد، دلم، دستم .

باز گویی در جهان دیگری هستم .

های ! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ !

های ! نپریشی صفای زلفم را، دست!

آبرویم را نریزی، دل !

- ای نخورده مست -

لحظه دیدار نزدیک است .


 
احساس
ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٩  کلمات کلیدی:

صدف خالی یک تنهایی است

و تو چون مروارید

گردن آویز کسان دیگری ...


 
فلق
ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٩  کلمات کلیدی:

ای صبح، ای بشارت فریاد!

امشب، خروس را

در آستان آمدنت سر بریده اند!


 
نمی رقصانمت چون دودی آبی رنگ...
ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸  کلمات کلیدی:

نمی گردانمت در برج ابریشم

نمی رقصانمت بر صحنه های عاج: -

 

شب پائیز می لرزد به روی بستر خاکستر سیراب ابر سرد

سحر با لحظه های دیر مانش می کشاند انتظار صبح را در خویش.

دو کودک بر جلو خان کدامین خانه آیا خواب آتش می کندشان گرم؟

سه کودک بر کدامین سنگفرش سرد؟

صد کودک به نمناک کدامین کوی؟

***

نمی رقصانمت چون دودی آبی رنگ

نمی لغزانمت بر خواب های مخمل اندیشه ئی ناچیز: -

 

حباب خنده ئی بی رنگ می ترکد به شب گرییدن پائیز اگر در جویبار تنگ،

و گر عشقی کزو امید با من نیست

درین تاریکی نومید سایه سر به درگاهم -

 

دو کودک بر جلو خان سرائی خفته اند اکنون

سه کودک بر سریر سنگفرش سرد و صد کودک به خاک مرده مرطوب.

***

نمی لغزانمت بر مخمل اندیشه ئی بی پای

نمی غلتانمت بر بستر نرم خیالی خام:

 

اگر خواب آور ست آهنگ بارانی که می بارد به بام تو

و گر انگیزه عشق است رقص شعله آتش به دیوار اتاق من

 

اگر در جویبار خرد، می بندد حباب از قطره های سرد

و گر در کوچه می خواند به شوری عابر شبگرد -

 

دو کودک بر جلو خان کدامین خانه با رؤیا آتش می کند تن گرم؟

سه کودک بر کدامین سنگفرش سرد؟

صد کودک به نمناک کدامین کوی؟

***

نمی گردانمت بر پهنه های آرزوئی دور

نمی رقصانمت در دودناک عنبر امید:

 

میان آفتاب و شب بر آورده ست دیواری ز خاکستر سحر هر چند،

دو کودک بر جلو خان سرائی مرده اند اکنون

سه کودک بر سریر سنگفرش سرد و صد کودک به خاک مرده مرطوب.


 
از زخم قلب
ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸  کلمات کلیدی:

دختران دشت!

دختران انتظار!

دختران امید تنگ

در دشت بی کران،

و آرزوهای بیکران

در خلق های تنگ!

دختران آلاچیق نو

در آلاچیق هائی که صد سال! -

از زره جامه تان اگر بشکوفید

باد دیوانه

یال بلند اسب تمنا را

آشفته کرد خواهد...

***

دختران رود گل آلود!

دختران هزار ستون شعله،‌به طاق بلند دود!

دختران عشق های دور

روز سکوت و کار

شب های خستگی!

دختران روز

بی خستگی دویدن،

شب

سر شکستگی!-

در باغ راز و خلوت مرد کدام عشق -

در رقص راهبانه شکرانه کدام

آتش زدای کام

بازوان فواره ئی تان را

خواهید برفراشت؟

***

افسوس!

موها، نگاه ها

به عبث

عطر لغات شاعر را تاریک می کنند.

 

دختران رفت و آمد

در دشت مه زده!

دختران شرم

شبنم

افتادگی

رمه !-

از زخم قلب آبائی

در سینه کدام شما خون چکیده است؟

پستان تان، کدام شما

گل داده در بهار بلوغش؟

لب های تان کدام شما

لب های تان کدام

- بگوئید !-

در کام او شکفته، نهان، عطر بوسه ئی؟

 

شب های تار نم نم باران - که نیست کار -

اکنون کدام یک ز شما

بیدار می مانید

در بستر خشونت نومیدی

در بستر فشرده دلتنگی

در بستر تفکر پر درد رازتان،

تا یاد آن - که خشم و جسارت بود-

بدرخشاند

تا دیر گاه شعله آتش را

در چشم بازتان؟

***

بین شما کدام

- بگوئید !-

بین شما کدام

صیقل می دهید

سلاح آبائی را

برای

روز

انتقام؟

       « ترکمن صحرا - اوبه ی سفلی »


 
مه
ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸  کلمات کلیدی:

بیابان را، سراسر، مه فرا گرفته است.

چراغ قریه پنهان است

موجی گرم در خون بیابان است

بیابان، خسته

لب بسته

نفس بشکسته

در هذیان گرم عرق می ریزدش آهسته

از هر بند.

***

(( بیابان را سراسر مه گرفته است. [ می گوید به خود عابر ]

(( سگان قریه خاموشند.

(( در شولای مه پنهان، به خانه می رسم. گل کو نمی داند. مرا ناگاه

[ در درگاه می بیند. به چشمش قطره

[ اشکی بر لبش لبخند، خواهد گفت:

(( - بیابان را سراسر مه گرفته است... با خود فکر می کردم که مه، گر

[ همچنان تا صبح می پائید مردان جسور از

[ خفیه گاه خود به دیدار عزیزان باز می گشتند. ))

***

بیابان را

سراسر

مه گرفته است.

چراغ قریه پنهانست، موجی گرم در خون بیابان است.

بیابان، خسته لب بسته نفس بشکسته در هذیان گرم مه عرق می ریزدش

[ آهسته از هر بند...


 
پریا
ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸  کلمات کلیدی:

یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود

لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسه بود.

زار و زار گریه می کردن پریا

مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.

گیس شون قد کمون رنگ شبق

از کمون بلن ترک

از شبق مشکی ترک.

روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر

پشت شون سرد و سیا قلعه افسانه پیر.

 

از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد

از عقب از توی برج شبگیر می اومد...

 

« - پریا! گشنه تونه؟

پریا! تشنه تونه؟

پریا! خسته شدین؟

مرغ پر شسه شدین؟

چیه این های های تون

گریه تون وای وای تون؟ »

 

پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه میکردن پریا

مث ابرای باهار گریه می کردن پریا

***

« - پریای نازنین

چه تونه زار می زنین؟

توی این صحرای دور

توی این تنگ غروب

نمی گین برف میاد؟

نمی گین بارون میاد

نمی گین گرگه میاد می خوردتون؟

نمی گین دیبه میاد یه لقمه خام می کند تون؟

نمی ترسین پریا؟

نمیاین به شهر ما؟

 

شهر ما صداش میاد، صدای زنجیراش میاد-

 

پریا!

قد رشیدم ببینین

اسب سفیدم ببینین:

اسب سفید نقره نل

یال و دمش رنگ عسل،

مرکب صرصر تک من!

آهوی آهن رگ من!

 

گردن و ساقش ببینین!

باد دماغش ببینین!

امشب تو شهر چراغونه

خونه دیبا داغونه

مردم ده مهمون مان

با دامب و دومب به شهر میان

داریه و دمبک می زنن

می رقصن و می رقصونن

غنچه خندون می ریزن

نقل بیابون می ریزن

های می کشن

هوی می کشن:

« - شهر جای ما شد!

عید مردماس، دیب گله داره

دنیا مال ماس، دیب گله داره

سفیدی پادشاس، دیب گله داره

سیاهی رو سیاس، دیب گله داره » ...

***

پریا!

دیگه تو روز شیکسه

درای قلعه بسّه

اگه تا زوده بلن شین

سوار اسب من شین

می رسیم به شهر مردم، ببینین: صداش میاد

جینگ و جینگ ریختن زنجیر برده هاش میاد.

آره ! زنجیرای گرون، حلقه به حلقه، لابه لا

می ریزد ز دست و پا.

پوسیده ن، پاره می شن

دیبا بیچاره میشن:

سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار می بینن

سر به صحرا بذارن، کویر و نمک زار می بینن

 

عوضش تو شهر ما... [ آخ ! نمی دونین پریا!]

در برجا وا می شن، برده دارا رسوا می شن

غلوما آزاد می شن، ویرونه ها آباد می شن

هر کی که غصه داره

غمشو زمین میذاره.

قالی می شن حصیرا

آزاد می شن اسیرا.

اسیرا کینه دارن

داس شونو ور می میدارن

سیل می شن: گرگرگر!

تو قلب شب که بد گله

آتیش بازی چه خوشگله!

 

آتیش! آتیش! - چه خوبه!

حالام تنگ غروبه

چیزی به شب نمونده

به سوز تب نمونده،

به جستن و واجستن

تو حوض نقره جستن

 

الان غلاما وایسادن که مشعلا رو وردارن

بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش کنن

عمو زنجیر بافو پالون بزنن وارد میدونش کنن

به جائی که شنگولش کنن

سکه یه پولش کنن:

دست همو بچسبن

دور یاور برقصن

« حمومک مورچه داره، بشین و پاشو » در بیارن

« قفل و صندوقچه داره، بشین و پاشو » در بیارن

 

پریا! بسه دیگه های های تون

گریه تاون، وای وای تون! » ...

 

پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا

مث ابرای باهار گریه می کردن پریا ...

***

« - پریای خط خطی، عریون و لخت و پاپتی!

شبای چله کوچیک که زیر کرسی، چیک و چیک

تخمه میشکستیم و بارون می اومد صداش تو نودون می اومد

بی بی جون قصه می گف حرفای سر بسه می گف

قصه سبز پری زرد پری

قصه سنگ صبور، بز روی بون

قصه دختر شاه پریون، -

شما ئین اون پریا!

اومدین دنیای ما

حالا هی حرص می خورین، جوش می خورین، غصه خاموش می خورین

[ که دنیامون خال خالیه، غصه و رنج خالیه؟

 

دنیای ما قصه نبود

پیغوم سر بسته نبود.

 

دنیای ما عیونه

هر کی می خواد بدونه:

 

دنیای ما خار داره

بیابوناش مار داره

هر کی باهاش کار داره

دلش خبردار داره!

 

دنیای ما بزرگه

پر از شغال و گرگه!

 

دنیای ما -  هی هی هی !

عقب آتیش - لی لی لی !

آتیش می خوای بالا ترک

تا کف پات ترک ترک ...

 

دنیای ما همینه

بخوای نخواهی اینه!

 

خوب، پریای قصه!

مرغای شیکسه!

آبتون نبود، دونتون نبود، چائی و قلیون تون نبود؟

کی بتونه گفت که بیاین دنیای ما، دنیای واویلای ما

قلعه قصه تونو ول بکنین، کارتونو مشکل بکنین؟ »

 

پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا

مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.

***

دس زدم به شونه شون

که کنم روونه شون -

پریا جیغ زدن، ویغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن

[ پائین اومدن پود شدن، پیر شدن گریه شدن، جوون شدن

[ خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروس سر کنده شدن،

[ میوه شدن هسه شدن، انار سر بسّه شدن، امید شدن یاس

[ شدن، ستاره نحس شدن ...

 

وقتی دیدن ستاره

یه من اثر نداره:

می بینم و حاشا می کنم، بازی رو تماشا می کنم

هاج و واج و منگ نمی شم، از جادو سنگ نمی شم -

یکیش تنگ شراب شد

یکیش دریای آب شد

یکیش کوه شد و زق زد

تو آسمون تتق زد ...

 

شرابه رو سر کشیدم

پاشنه رو ور کشیدم

زدم به دریا تر شدم، از آن ورش به در شدم

دویدم و دویدم

بالای کوه رسیدم

اون ور کوه ساز می زدن، همپای آواز می زدن:

 

« - دلنگ دلنگ، شاد شدیم

از ستم آزاد شدیم

خورشید خانم آفتاب کرد

کلی برنج تو آب کرد.

خورشید خانوم! بفرمائین!

از اون بالا بیاین پائین

ما ظلمو نفله کردیم

از وقتی خلق پا شد

زندگی مال ما شد.

از شادی سیر نمی شیم

دیگه اسیر نمی شیم

ها جستیم و واجستیم

تو حوض نقره جستیم

سیب طلا رو چیدیم

به خونه مون رسیدیم ... »

***

بالا رفتیم دوغ بود

قصه بی بیم دروغ بود،

پائین اومدیم ماست بود

قصه ما راست بود:

 

قصه ما به سر رسید

غلاغه به خونه ش نرسید،

هاچین و واچین

زنجیرو ورچین!


 
بودن
ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸  کلمات کلیدی:

گر بدین سان زیست باید پست

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائی نیاویزم

بر بلند کاج خشک کوچه بن بست

 

گر بدین سان زیست باید پاک

من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود، چون کوه

یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک!


 
مرغ باران
ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸  کلمات کلیدی:

در تلاش شب که ابر تیره می بارد

روی دریای هراس انگیز

 

و ز فراز برج باراند از خلوت، مرغ باران می کشد فریاد خشم آمیز

 

و سرود سرد و پر توفان دریای حماسه خوان گرفته اوج

می زند بالای هر بام و سرائی موج

 

و عبوس ظلمت خیس شب مغموم

ثقل ناهنجار خود را بر سکوت بندر خاموش می ریزد، -

می کشد دیوانه واری

در چنین هنگامه

روی گام های کند و سنگینش

پیکری افسرده را خاموش.

 

مرغ باران می کشد فریاد دائم:

- عابر! ای عابر!

جامه ات خیس آمد از باران.

نیستت آهنگ خفتن

یا نشستن در بر یاران؟ ...

 

ابر می گرید

باد می گردد

و به زیر لب چنین می گوید عابر:

- آه!

رفته اند از من همه بیگانه خو بامن...

من به هذیان تب رؤیای خود دارم

گفت و گو با یار دیگر سان

کاین عطش جز با تلاش بوسه خونین او درمان نمی گیرد.

***

اندر آن هنگامه کاندر بندر مغلوب

باد می غلتد درون بستر ظلمت

ابر می غرد و ز او هر چیز می ماند به ره منکوب،

مرغ باران می زند فریاد:

- عابر!

درشبی این گونه توفانی

گوشه گرمی نمی جوئی؟

یا بدین پرسنده دلسوز

پاسخ سردی نمی گوئی؟

 

ابر می گرید

باد می گردد

و به خود این گونه در نجوای خاموش است عار:

- خانه ام، افسوس!

بی چراغ و آتشی آنسان که من خواهم، خموش و سرد و تاریک است.

***

رعد می ترکد به خنده از پس نجوای آرامی که دارد با شب چرکین.

وپس نجوای آرامش

سرد خندی غمزده، دزدانه از او بر لب شب می گریزد

می زند شب با غمش لبخند...

 

مرغ باران می دهد آواز:

- ای شبگرد!

از چنین بی نقشه رفتن تن نفرسودت؟

 

ابر می گرید

باد می گردد

و به خود این گونه نجوا می کند عابر:

- با چنین هر در زدن، هر گوشه گردیدن،

در شبی که وهم از پستان چونان  قیر نوشد زهر

رهگذار مقصد فردای خویشم من...

ورنه در این گونه شب این گونه باران اینچنین توفان

که تواند داشت منظوری که سودی در نظر با آن نبندد نقش؟

مرغ مسکین! زندگی زیباست

خورد و خفتی نیست بی مقصود.

می توان هر گونه کشتی راند بر دریا:

می توان مستانه در مهتاب با یاری بلم بر خلوت آرام دریا راند

می توان زیر نگاه ماه، با آواز قایقران سه تاری زد لبی بوسید.

لیکن آن شبخیز تن پولاد ماهیگیر

که به زیر چشم توفان بر می افرازد شراع کشتی خود را

در نشیب پرتگاه  مظلم خیزاب های هایل دریا

تا بگیرد زاد و رود زندگی را از دهان مرگ،

مانده با دندانش آیا طعم دیگر سان

از تلاش بوسه ئی خونین

که به گرما گرم وصلی کوته و پر درد

بر لبان زندگی داده ست؟

 

مرغ مسکین! زندگی زیباست ...

من درین گود سیاه و سرد و توفانی نظر باجست و جوی گوهری دارم

تارک زیبای صبح روشن فردای خود را تا بدان گوهر بیارایم.

مرغ مسکین! زندگی، بی گوهری این گونه، نازیباست!

***

اندر سرمای تاریکی

که چراغ مرد قایقچی به پشت پنجره افسرده می ماند

و سیاهی می مکد هر نور را در بطن هر فانوس

و زملالی گنگ

دریا

در تب هذیانیش

با خویش می پیچد،

وز هراسی کور

پنهان می شود

در بستر شب

باد،

و ز نشاطی مست

رعد

از خنده می ترکد

و ز نهیبی سخت

ابر خسته

می گرید،-

در پناه قایقی وارون پی تعمیر بر ساحل،

بین جمعی گفت و گوشان گرم،

شمع خردی شعله اش بر فرق می لرزد.

 

ابر می گرید

باد می گردد

وندر این هنگام

روی گام های کند و سنگینش

باز می استد ز راهش مرد،

و ز گلو می خواند آوازی که

ماهیخوار می خواند

شباهنگام

آن آواز

بر دریا

پس به زیر قایق وارون

با تلاشش از پی بهزیستن، امید می تابد به چشمش رنگ.

***

می زند باران به انگشت بلورین

ضرب

با وارون شده قایق

می کشد دریا غریو خشم

می کشد دریا غریو خشم

می خورد شب

بر تن

از توفان

به تسلیمی که دارد

مشت

می گزد بندر

با غمی انگشت.

 

تا دل شب از امید انگیز یک اختر تهی گردد.

ابر می گرید

باد می گردد...


 
شبانه
ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸  کلمات کلیدی:

میان خورشید های همیشه

زیبائی تو

لنگری ست -

خورشیدی که

از سپیده دم همه ستارگان

بی نیازم می کند.

نگاهت

شکست ستمگری ست -

نگاهی که عریانی روح مرا

از مهر

جامه ئی کرد

بدان سان که کنونم

شب بی روزن هرگز

چنان نماید

که کنایتی طنز آلود بوده است.

 

و چشمانت با من گفتند

که فردا

روز دیگری ست -

 

آنک چشمانی که خمیر مایه مهر است!

وینک مهر تو:

نبرد افزاری

تا با تقدیر خویش پنجه در پنجه کنم.

***

آفتاب را در فراسوهای افق پنداشته بودم.

به جز عزیمت نابهنگامم گزیری نبود

چنین انگاشته بودم.

 

آیدا فسخ عزیمت جاودانه بود.

***

میان آفتاب های همیشه

زیبائی تو

لنگری ست -

نگاهت شکست ستمگری ست -

و چشمانت با من گفتند

که فردا

روز دیگری ست.


 
اصرار
ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸  کلمات کلیدی:

خسته

شکسته و

دلبسته

من هستم

من هستم

من هستم

***

از این فریاد

تا آن فریاد

سکوتی نشسته است.

 

لب بسته

در دره های سکوت

سرگردانم.

 

من میدانم

من میدانم

من میدانم

***

جنبش شاخه ئی از جنگلی خبر می دهد

و رقص لرزان شمعی ناتوان

از سنگینی پا بر جای هزاران جار خاموش.

 

در خاموشی نشسته ام

خسته ام

درهم شکسته ام

من دلبسته ام.


 
دو شبح
ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸  کلمات کلیدی:

ریشه در خاک

ریشه در آب

ریشه در فریاد

***

شب از ارواح سکوت سرشار است .

و دست هائی که ارواح را می رانند

و دست هائی که ارواح را به دور، به دور دست، می تارانند .

***

- دو شبح در ظلمات

تا مرزهای خستگی رقصیده اند .

 

- ما رقصیده ایم .

ما تا مرزهای خستگی رقصیده ایم .

 

- دو شبح در ظلمات

در رقصی جادوئی، خستگی ها را باز نموده اند .

 

- ما رقصیده ایم

ما خستگی ها را باز نموده ایم .

***

شب از ارواح سکوت سرشار است

ریشه از فریاد

و

رقص ها از خستگی .


 
ارابه ها
ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸  کلمات کلیدی:

ارابه هائی از آن سوی جهان آمده اند

بی غوغای آهن ها

که گوش های زمان ما را انباشته است .

 

ارابه هائی از آن سوی زمان آمده اند .

***

گرسنگان از جای بر نخواستند

چرا که از بار ارابه ها عطر نان گرم بر نمی خاست

 

برهنگان از جای بر نخاستند

چرا که از بار ارابه ها خش خش  جامه هائی برنمی خاست

 

زندانیان از جای برنخاستند

چرا که محموله ارابه ها نه دار بود نه آزادی

 

مردگان از جای برنخاستند

چرا که امید نمی رفت تا فرشتگانی رانندگان ارابه ها باشند .

***

ارابه هائی از آن سوی زمان آمده اند

بی غوغای آهن ها

که گوش های زمان ما را انباشته است .

 

ارابه هائی از آن سوی زمان آمده اند

بی که امیدی با خود آورده باشند .


 
طرح
ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸  کلمات کلیدی:

شب با گلوی خونین

خوانده ست

دیر گاه.

 

دریا نشسته سرد.

یک شاخه

در سیاهی جنگل

به سوی نور

فریاد می کشد.


 
ماهی
ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸  کلمات کلیدی:

من فکر می کنم

هرگز نبوده  قلب من

این گونه

گرم و سرخ:

 

احساس می کنم

در بدترین دقایق این شام مرگزای

چندین هزار چشمه خورشید

در دلم

می جوشد از یقین؛

احساس می کنم

در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس

چندین هزار جنگل شاداب

ناگهان

می روید از زمین.

***

آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز

در برکه های آینه لغزیده تو به تو!

من آبگیر صافیم، اینک! به سحر عشق؛

از برکه های آینه راهی به من بجو!

***

من فکر می کنم

هرگز نبوده

دست من

این سان بزرگ و شاد:

احساس می کنم

در چشم من

به آبشر اشک سرخگون

خورشید بی غروب سرودی کشد نفس؛

 

احساس می کنم

در هر رگم

به تپش قلب من

کنون

بیدار باش قافله ئی می زند جرس.

***

آمد شبی برهنه ام از در

چو روح آب

در سینه اش دو ماهی و در دستش آینه

گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم.

 

من بانگ بر گشیدم از آستان یاس:

(( - آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم! ))


 
کیفر
ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸  کلمات کلیدی:

در این جا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندین حجره، در هر

حجره چندین مرد در زنجیر ...

 

از این زنجیریان، یک تن، زنش را در تب تاریک بهتانی به ضرب

 دشنه ئی کشته است .

از این مردان، یکی، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود

 را، بر سر برزن، به خون نان فروش

 سخت دندان گرد آغشته است .

از اینان، چند کس، در خلوت یک روز باران ریز، بر راه ربا خواری

 نشسته اند

کسانی، در سکوت کوچه، از دیوار کوتاهی به روی بام جسته اند

کسانی، نیم شب، در گورهای تازه، دندان طلای مردگان را

شکسته اند.

 

من اما هیچ کس را در شبی تاریک و توفانی نکشته ام

من اما راه بر مردی ربا خواری نبسته ام

من اما نیمه های شب ز بامی بر سر بامی نجسته ام .

***

در این جا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندین حجره، در هر

حجره چندین مرد در زنجیر ...

 

در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست می دارند .

در این زنجیریان هستند مردنی که در رویایشان هر شب زنی در

وحشت مرگ از جگر بر می کشد فریاد .

 

من اما در زنان چیزی نمی یابم - گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش -

من اما در دل کهسار رویاهای خود، جز انعکاس سرد آهنگ صبور

این علف های بیابانی که میرویند و می پوسند

و می خشکند و می ریزند، با چیز ندارم گوش .

مرا اگر خود نبود این بند، شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان،

می گذشتم از تراز خاک سرد پست ...

 

جرم این است !

جرم این است


 
بر سنگفرش
ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸  کلمات کلیدی:

یاران ناشناخته ام

چون اختران سوخته

چندان به خاک تیره فرو ریختند سرد

که گفتی

دیگر، زمین، همیشه، شبی بی ستاره ماند.

***

آنگاه، من، که بودم

جغد سکوت لانه تاریک درد خویش،

چنگ زهم گسیخته زه را

یک سو نهادم

فانوس بر گرفته به معبر در آمدم

گشتم میان کوچه مردم

این بانگ بالبم شررافشان:

 

(( - آهای !

از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید!

خون را به سنگفرش ببینید! ...

این خون صبحگاه است گوئی به سنگفرش 

کاینگونه می تپد دل خورشید

در قطره های آن ...))

***

 بادی شتابناک گذر کرد

بر خفتگان خاک،

افکند آشیانه متروک زاغ را

از شاخه برهنه انجیر پیر باغ ...

 

(( - خورشید زنده است !

در این شب سیا [که سیاهی روسیا

تا قندرون کینه بخاید

از پای تا به سر همه جانش شده دهن،]

آهنگ پر صلابت تپش قلب خورشید را

من

روشن تر،

 پر خشم تر،

پر ضربه تر شنیده ام از پیش...

 

از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید!

 

از پشت شیشه ها

به خیابان نظر کنید !

 

از پشت شیشه ها به خیابان

نظر کنید ! ... ))

 

از پشت شیشه ها ...

***

نو برگ های خورشید

بر پیچک کنار در باغ کهنه رست .

فانوس های شوخ ستاره

آویخت بر رواق گذرگاه آفتاب ...

***

من بازگشتم از راه،

جانم همه امید

قلبم همه تپش .

 

چنگ ز هم گسیخته زه را

ره بستم

پای دریچه،

 بنشستم

و زنغمه ئی

که خوانده ای پر شور

جام لبان سرد شهیدان کوچه را

با نوشخند فتح

 شکستم :

 

(( - آهای !

این خون صبحگاه است گوئی به سنگفرش

کاینگونه می تپد دل خورشید

در قطره های آن ...

 

از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید

 

خون را به سنگفرش ببینید !

 

خون را به سنگفرش

بینید !

 

خون را

به سنگفرش ...))


 
باغ آینه
ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸  کلمات کلیدی:

چراغی به دستم، چراغی در برابرم:

من به جنگ سیاهی می روم.

 

گهواره های خستگی

از کشاکش رفت و آمدها

باز ایستاده اند،

و خورشیدی از اعماق

کهکشان های خاکستر شده را

روشن می کند.

***

فریادهای عاصی آذرخش -

هنگامی که تگرگ

در بطن بی قرار ابر

نطفه می بندد.

و درد خاموش وار تاک -

هنگامی که غوره خرد

در انتهای شاخسار طولانی پیچ پیچ جوانه می زند.

فریاد من همه گریز از درد بود

چرا که من، در وحشت انگیز ترین شبها، آفتاب را به دعائی

نومیدوار طلب می کرده ام.

***

تو از خورشید ها آمده ای، از سپیده دم ها آمده ای

تو از آینه ها و ابریشم ها آمده ای.

***

در خلئی که نه خدا بود و نه آتش

نگاه و اعتماد ترا به دعائی نومیدوار طلب کرده بودم.

جریانی جدی

در فاصله دو مرگ

در تهی میان دو تنهائی -

[ نگاه و اعتماد تو، بدینگونه است!]

***

شادی تو بی رحم است و بزرگوار،

نفست در دست های خالی من ترانه و سبزی است

 

من برمی خیزم!

 

چراغی در دست

چراغی در دلم.

زنگار روحم را صیقل می زنم

آینه ئی برابر آینه ات می گذارم

تا از تو

ابدیتی بسازم.


 
از شهر سرد
ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸  کلمات کلیدی:

صحرا آماده روشن بود

و شب، از سماجت و اصرار خویش دست می کشید

 

من خود، گرده های دشت را بر ارابه ئی توفانی در نور دیدم:

این نگاه سیاه آزرمند آنان بود - تنها، تنها - که از روشنائی صحرا

[ جلوه گرفت

و در آن هنگام که خورشید، عبوس و شکسته دل از دشت می گذشت،

آسمان ناگزیر را به ظلمتی جاودانه نفرین کرد.

 

بادی خشمناک، دو لنگه در را بر هم کوفت

و زنی در انتظار شوی خویش، هراسان از جا برخاست.

چراغ، از نفس بویناک باد فرو مرد

و زن، شرب سیاهی بر گیسوان پریش خویش افکند.

 

ما دیگر به جانب شهر تاریک باز نمی گردیم

و من همه جهان را در پیراهن روشن تو خلاصه می کنم.

***

سپیده دمان را دیدم که بر گرده اسبی سرکش، بر دروازه افق به انتظار

[ ایستاده بود

و آنگاه، سپیده دمان را دیدم که، نالان و نفس گرفته، از مردمی که

[ دیگر هوای سخن گفتن به سر نداشتند،

[ دیاری نا آشنا را راه می پرسید.

و در آن هنگام، با خشمی پر خروش به جانب شهر آشنا نگریست

و سرزمین آنان را، به پستی و تاریکی جاودانه دشنام گفت.

 

پدران از گورستان باز گشتند

و زنان، گرسنه بر بوریاها خفته بودند.

کبوتری از برج کهنه به آسمان ناپیدا پر کشید

و مردی، جنازه کودکی مرده زاد را بر درگاه تاریک نهاد.

 

ما دیگر به جانب شهر سرد باز نمی گردیم

و من، همه جهان را در پیراهن گرم تو خلاصه می کنم.

***

خنده ها، چون قصیل خشکیده، خش خش مرگ آور دارند.

سربازان مست در کوچه های بن بست عربده می کشند

و قحبه ئی از قعر شب با صدای بیمارش آوازی ماتمی می خواند.

 

علف های تلخ در مزارع گندیده خواهد رست

و باران های زهر به کاریزهای ویران خواهد ریخت

مرا لحظه ئی تنها مگذار،

مرا از زره نوازشت روئین تن کن:

من به ظلمت گردن نمی نهم

همه جهان را در پیراهن کوچک روشنت خلاصه کرده ام و دیگر

[ به جانب آنان باز نمی گردم.


 
لوح گور
ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸  کلمات کلیدی:

نه در رفتن حرکت بود

نه درماندن سکونی.

 

شاخه ها را از ریشه جدایی نبود

و باد سخن چین

با برگ ها رازی چنان نگفت

که بشاید.

 

دوشیزه عشق من

مادری بیگانه است

و ستاره پر شتاب

در گذرگاهی مایوس

بر مداری جاودانه می گردد.


 
باران
ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸  کلمات کلیدی:

آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم

در آستانه پر نیلوفر،

که به آسمان بارانی می اندیشید

 

و آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم

در آستانه پر نیلوفر باران،

که پیرهنش دستخوش بادی شوخ بود

 

و آنگاه بانوی پر غرور باران را

در آستانه نیلوفرها،

که از سفر دشوار آسمان باز می آمد.


 
شبانه
ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸  کلمات کلیدی:

شب، تار

شب، بیدار

شب، سرشار است.

زیباتر شبی برای مردن.

 

آسمان را بگو از الماس ستارگانش خنجری به من دهد.

***

شب، سراسر شب، یک سر

ازحماسه دریای بهانه جو

بیخواب مانده است.

 

دریای خالی

دریای بی نوا ...

***

جنگل سالخورده به سنگینی نفسی کشید و جنبشی کرد

و مرغی که از کرانه ماسه پوشیده پر کشیده بود

غریو کشان به تالاب تیره گون در نشست.

تالاب تاریک

سبک از خواب بر آمد

و با لالای بی سکون دریای بیهوده

باز

به خوابی بی رؤیا فرو شد...

***

جنگل با ناله و حماسه بیگانه است

و زخم تر را

با لعاب سبز خزه

فرو می پوشد.

 

حماسه دریا

از وحشت سکون و سکوت است.

***

شب تار است

شب بیمار ست

از غریو دریای وحشت زده بیدار است

شب از سایه ها و غریو دریا سر شار است،

 زیبا تر شبی برای دوست داشتن.

 

با چشمان تو

 مرا

به الماس ستاره های نیازی نیست،

با آسمان

بگو.


 
فریاد و دیگرهیچ( مرثیه برای مردگان دیگر... ـ 6)
ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸  کلمات کلیدی:

فریادی و دیگر هیچ .

چرا که امید آنچنان توانا نیست

که پا سر یاس بتواند نهاد.

***

بر بستر سبزه ها خفته ایم

با یقین سنگ

بر بستر سبزه ها با عشق پیوند نهاده ایم

و با امیدی بی شکست

از بستر سبزه ها

با عشقی به یقین سنگ برخاسته ایم

***

اما یاس آنچنان توناست

که بسترها و سنگ ها زمزمه ئی بیش نیست !

فریادی

و دیگر

هیچ !


 
از نفرتی لبریز( مرثیه برای مردگان دیگر... ـ 5)
ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸  کلمات کلیدی:

ما نوشتیم و گریستیم

ما خنده کنان به رقص بر خاستیم

ما نعره زنان از سر جان گذشتیم ...

 

کسی را پروای ما نبود.

در دور دست مردی را به دار آویختند :

کسی به تماشا سر برنداشت

 

ما نشستیم و گریستیم

ما با فریادی

از قالب خود بر آمدیم .


 
سرود برای سپاس و پرستش
ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸  کلمات کلیدی:

بوسه های تو

گنجشککان پر گوی باغند

و پستان هایت کندوی کوهستان هاست

و تنت

رازی ست جاودانه

که در خلوتی عظیم

با منش در میان می گذارند .

 

تن تو آهنگی ست

و تن من کلمه ئی ست که در آن می نشیند

تا نغمه ئی در وجود آید :

سرودی که تداوم را می تپد.

 

در نگاهت همه مهربانی هاست :

قاصدی که زندگی را خبر می دهد .

و در سکوتت همه صداها :

فریادی که بودن را تجربه می کند .


 
تکرار
ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸  کلمات کلیدی:

جنگل آینه ها به هم درشکست

و رسولانی خسته بر این پهنه نومید فرود آمدند

که کتاب رسالت شان

جز سیاهه آن نام ها نبود

که شهادت را

در سرگذشت خویش

مکرر کرده بودند.

***

با دستان سوخته

غبار از چهره خورشید سترده بودند

تا رخساره جلادان خود را در آینه های خاطره باز شناسند.

تا در یابند که جلادان ایشان، همه آن پای در زنجیرانند

که قیام در خون تپیده اینان

چنان چون سرودی در چشم انداز آزادی آنان رسته بود، -

هم آن پای در زنجیرانند که، اینک!

بنگرید

تا چه گونه

بی آسمان و بی سرود

زندان خود و اینان را دوستاقبانی می کنند،

 

بنگرید!

بنگرید!

***

جنگل آینه ها به هم درشکست

و رسولانی خسته بر گستره تاریک فرود آمدند

که فریاد درد ایشان

به هنگامی که شکنجه بر قالبشان پوست می درید

چنین بود:

« - کتاب رسالت ما محبت است و زیبائی ست

تا بلبل های بوسه بر شاخ ارغوان بسرایند.

 

شور بختان را نیکفرجام

بردگان را آزاد و

نومیدان را امیدوار خواسته ایم

تا تبار یزدانی انسان

سلطنت جاویدانش را

در قلمرو خاک

باز یابد.

 

کتاب رسالت ما محبت است و زیبائی ست

تا زهدان خاک

از تخمه کین

بار نبندد. »

***

جنگل آئینه فرو ریخت

و رسولان خسته به تبار شهیدان پیوستند،

و شاعران به تبار شهیدان پیوستند

چونان کبوتران آزاد پروازی که به دست غلامان ذبح می شوند

تا سفره اربابان را رنگین کنند.

و بدین گونه بود

که سرود و زیبائی

زمینی را که دیگر از آن انسان نیست

بدرود کرد.

 

گوری ماند و نوحه ئی.

و انسان

جاودانه پا دربند

به زندان بندگی اندر

بماند.


 
آغاز
ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸  کلمات کلیدی:

بی گاهان

به غربت

به زمانی که خود در نرسیده بود -

 

چنین زاده شدم در بیشه جانوران و سنگ،

و قلبم

در خلاء

تپیدن آغاز کرد.

***

گهواره تکرار را ترک گفتم

در سرزمینی بی پرنده و بی بهار.

 

نخستین سفرم باز آمدن بود ازچشم اندازهای امید فرسای ماسه و خار،

بی آن که با نخستین قدم های نا آزموده نوپائی خویش

به راهی دور رفته باشم.

 

نخستین سفرم

باز آمدن بود.

***

دور دست

امیدی نمی آموخت.

لرزان

بر پاهای نوراه

رو در افق سوزان ایستادم.

دریافتم که بشارتی نیست

چرا که سرابی در میانه بود.

***

دور دست امیدی نمی آموخت.

دانستم که بشارتی نیست:

این بی کرانه

زندانی چندان عظیم بود

که روح

از شرم ناتوانی

دراشک

پنهان می شد.


 
وصل
ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸  کلمات کلیدی:

(1)

در برابر بی کرانی ساکن

جنبش کوچک گلبرگ

به پروانه ئی ماننده بود

 

زمان با گام شتا بناک بر خواست

و در سرگردانی

یله شد.

در باغستان خشک

معجزه وصل

بهاری کرد.

 

سراب عطشان

برکه ئی صافی شد.

و گنجشکان دست آموز بوسه

شادی را

در خشکسار باغ

به رقص در آوردند.

(2)

اینک چشمی بی دریغ

که فانوس را اشکش

شور بختی مردمی را که تنها بودم وتاریک

لبخند می زند.

 

آنک منم که سرگردانی هایم را همه

تا بدین قله جل جتا

پیموده ام.

آنک منم

میخ صلیب از کف دستان به دندان برکنده.

 

آنک منم

پا بر صلیب باژگون نهاده

با قامتی به بلندی فریاد.

(3)

در سرزمین حسرت معجزهای فرود آ مد

[ واین خود معجزه ئی دیگر گونه بود].

 

فریاد کردم،:

«- ای مسافر!

با من از زنجیریان بخت که چنان سهمناک دوست می داشتم

این مایه ستیزه چرا رفت؟

با ایشان چه می باید کرد؟»

 

«-بر ایشان مگیر!»

 

چنین گفت و چنین کردم.

 

لایه تیره فرو نشست

آبگیر کدر

صافی شد

و سنگریزه های زمزمه

در ژرفای زلال

درخشید.

 

دندانهای خشم

به لبخندی

زیبا شد.

 

رنج دیرینه

همه کینه هایش را

خندید.

 

پای آبله در چمنزار آفتاب

فرود آمد

بی آنکه از شب نا آشتی

داغ سیاهی بر جگر نهاده باشم.

(4)

نه!

هرگز شب را باور نکردم

چرا که

در فراسوهای دهلیزش

به امید دریچه ئی

دل بسته بودم.

(5)

شکوهی در جانم تنوره می کشد

گوئی از پاک ترین هوای کوهستان

لبالب

قدحی در کشیده ام.

 

در فرصت میان ستاره ها

شلنگ انداز

رقصی میکنم-

دیوانه

به تماشای من بیا!


 
من، مرگ را
ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸  کلمات کلیدی:

اینک موج سنگین گذرزمان است که در من می گذرد.

اینک موج سنگین زمان است که چون جوبار آهن در من می گذرد.

اینک موج سنگین زمان است که چو نان دریائی از پولاد و سنگ در من می گذرد.

***

در گذر گاه نسیم سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام.

در گذرگاه باران سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام.

در گذر گاه سایه سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام.

 

نیلوفر و باران در تو بود

خنجر و فریادی در من.

فواره و رؤیا در تو بود

تالاب و سیاهی در من.

 

در گذرگاهت سرودی دگر گونه آغاز کردم.

***

من برگ را سرودی کردم

سر سبز تر ز بیشه

 

من موج را سرودی کردم

پرنبض تر ز انسان

 

من عشق را سرودی کردم

پر طبل تر زمرگ.

 

سر سبز تر ز جنگل

من برگ را سرودی کردم

 

پرتپش تر از دل دریا

من موج را سرودی کردم

 

پر طبل تر از حیات

من مرگ را

سرودی کردم.


 
سخنی نیست
ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸  کلمات کلیدی:

چه بگویم؟ سخنی نیست.

 

می وزد از سر امید، نسیمی؛

لیک تا زمزمه ای ساز کند

در همه خلوت صحرا

به روش

نارونی نیست.

چه بگویم؟ سخنی نیست.

***

پشت درهای فرو بسته

شب از دشنه دشمنی پر

به کنج اندیشی

خاموش

نشسته ست.

بام ها

 زیرفشار شب

کج،

کوچه

از آمدو رفت شب بد چشم سمج

خسته ست

***

چه بگویم ؟ سخنی نیست.

 

در همه خلوت این شهر،آوا

جز زموشی که دراند کفنی

نیست.

ونذر این ظلمت جا

جزسیا نوحه شو مرده زنی

نیست،

 

ورنسیمی جنبد

به رهش نجوا  را

نارونی نیست.

چه بگویم؟

سخنی نیست...


 
پایتخت عطش
ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸  کلمات کلیدی:

(1)

 

آفتاب آتش بی دریغ است

و رویای آبشاران

در مرز هر نگاه.

 

بر در گاه هر ثقبه

سایه ها

روسبیان آرامشند. پیجوی آن سایه بزرگم من که عطش خشکدشت را باطل می کند.

***

چه پگاه و چه پسین،

اینجا نیمروز

مظهرهست است:

آتش سوزنده را رنگی و اعتباری نیست

دروازه امکان بر باران بسته است

شن از حرمت رود و بستر شنپوش خشکرود از وحشت هرگز سخن می گوید

بوته گز به عبث سایه ئی در خلوت خویش می جوید.

***

ای شب تشنه! خدا کجاست؟

تو

روزی دگر گونه ای

به رنگ دگر

که با تو

در آفرینش تو

بیدادی رفته است:

تو زنگی زمانی.

*****

(2)

 

کنار تو را ترک گفته ام

و زیر آسمان نگونسار که از جنبش هر پرنده تهی است و

هلالی کدر چونان مرده ماهی سیمگونه

فلسی بر سطح موجش می گذرد

به باز جست تو برخواستم

تا در پایتخت عطش

در جلوه ئی دیگر

بازت یابم

ای آب روشن!

ترا با معیار عطش می سنجم.

***

در این سرا بچه

آیا

زورق تشنگی است

آنچه مرا به سوی شما می راند.

یا خود

زمزمه شماست

ومن نه به خود می روم

که زمزمه شما

به جانب خویشم می خواند؟

نخل من ای واحه من!

در پناه شما چشمه سار خنکی هست

که خاطره اش عریانم می کند


 
آیدا در آینه
ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸  کلمات کلیدی:

لبانت

به ظرافت شعر

شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند

که جاندار غار نشین از آن سود می جوید

تا به صورت انسان درآید.

 

و گونه هایت

با دو شیار مّورب

که غرور ترا هدایت می کنند و

سرنوشت مرا

که شب را تحمل کرده ام

بی آن که به انتظار صبح

مسلح بوده باشم،

و بکارتی سر بلند را

از رو سبیخانه های داد و ستد

سر به مهر باز آورده م.

 

هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست

که من به زندگی نشستم!

 

و چشانت راز آتش است.

 

و عشقت پیروزی آدمی ست

هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد.

 

و آغوشت

اندک جائی برای زیستن

اندک جائی برای مردن

و گریز از شهر

که به هزار انگشت

به وقاحت

پاکی آسمان را متهم می کند.

کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود

و انسان با نخستین درد.

 

در من زندانی ستمگری بود

که به آواز زنجیرش خو نمی کرد -

من با نخستین نگاه تو آغاز شدم.

 

توفان ها

در رقص عظیم تو

به شکوهمندی

نی لبکی می نوازند،

و ترانه رگ هایت

آفتاب همیشه را طالع می کند.

 

بگذار چنان از خواب بر آیم

که کوچه های شهر

حضور مرا دریابند.

دستانت آشتی است

ودوستانی که یاری می دهند

تا دشمنی

از یاد برده شود

پیشانیت آیینه ای بلند است

تابناک وبلند،

که خواهران هفتگانه در آن می نگرند

تا به زیبایی خویش دست یابند.

 

دو پرنده بی طاقت در سینه ات آوازمی خوانند.

تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید

تا عطش

آب ها را گوارا تر کند؟

 

تا آ یینه پدیدار آئی

عمری دراز در آ نگریستم

من برکه ها ودریا ها را گریستم

ای پری وار درقالب آدمی

که پیکرت جزدر خلواره ناراستی نمی سوزد!ــ

حضور بهشتی است

که گریز از جهنم را توجیه می کند،

دریائی که مرا در خود غرق می کند

تا از همه گناهان ودروغ

شسته شوم.

وسپیده دم با دستهایت بیدارمی شود


 
از قفس
ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸  کلمات کلیدی:

در مرز نگاه من

از هرسو

دیوارها

بلند،

دیوارها

بلند،

چون نومیدی

بلندند.

آیا درون هر دیوار

سعادتی هست

وسعادتمندی

و حسادتی؟-

که چشم اندازها

از این گونه مشبـّکند

و دیوارها ونگاه

در دور دست های نومیدی

دیدار می کنند،

و آسمان

زندانی است

از بلور؟


 
شکاف
ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸  کلمات کلیدی:

جادوی تراشی چربدستانه

خاطره پا در گریز عشقی کامیاب را

که کجا بود و چه وقت،

به بودن و ماندن

اصرار می کند:

بر آبگینه این جام فاخر

که در آن

ماهی سرخ

به فراغت

گامهای فرصت کوتاهش را

نان چون جرعه زهری کشتیار

نشخوار

می کند.

***

از پنجره

من

در بهار می نگرم

که عروس سبز را

از طلسم خواب چوبینش

بیدار می کند.

 

من و جام خاطره را،و بهار را

و ماهی سرخ را

که چونان « نقطه پایانی » رنگین و ’مذ ّ هب

فرجام بی حصل تبار تزئینی خود را

اصرار می کند


 
از مرگ، من سخن گفتم
ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸  کلمات کلیدی:

چندان که هیاهوی سبز بهاری دیگر

از فرا سوی هفته ها به گوش آمد،

با برف کهنه

که می رفت

از مرگ

من

سخن گفتم.

و چندان که قافله در رسید و بار افکند

و به هر کجا

بر دشت

از گیلاس  بنان

آتشی عطر افشان بر افروخت،

با آتشدان باغ

از مرگ

من

سخن گفتم.

***

غبار آلود و خسته

از راه دراز خویش

تابستان پیر

چون فراز آمد

در سایه گاه دیوار

به سنگینی

یله داد

و کودکان

شادی کنان

گرد بر گردش ایستادند

تا به رسم دیرین

خورجین کهنه را

گره بگشاید

و جیب دامن ایشان را همه

از گوجه سبز و

سیب سرخ و

گردوی تازه بیا کند.

پس

من مرگ خوشتن را رازی کردم و

او را

محرم رازی؛

و با او

از مرگ

من

سخن گفتم.

 

و با پیچک

که بهار خواب هر خانه را

استادانه

تجیری کرده بود،

و با عطش

که چهره هر آبشار کوچک

از آن

با چاه

سخن گفتم،

 

و با ماهیان خرد کاریز

که گفت و شنود جاودانه شان را

آوازی نیست،

 

و با زنبور زرینی

که جنگل را به تاراج می برد

و عسلفروش پیر را

می پنداشت

که باز گشت او را

انتظاری می کشید.

 

و از آ ن با برگ آخرین سخن گفتم

که پنجه خشکش

نو امیدانه

دستاویزی می جست

در فضائی

که بی رحمانه

تهی بود.

***

و چندان که خش خش سپید زمستانی دیگر

از فرا سوی هفته های نزدیک

به گوش آمد

و سمور و قمری

آسیه سر

از لانه و آشیانه خویش

سر کشیدند،

با آخرین پروانه باغ

از مرگ

من

سخن گفتم.

***

من مرگ خوشتن را

با فصلها در میان نهاده ام و

با فصلی که در می گذشت؛

من مرگ خویشتن را

با برفها در میان نهادم و

با برفی که می نشست؛

 

با پرنده ها و

با هر پرنده که در برف

در جست و جوی

چینه ئی بود.

 

با کاریز

و با ماهیان خاموشی.

من مرگ خویشتن را با دیواری در میان نهادم

که صدای مرا

به جانب من

باز پس نمی فرستاد.

چرا که می بایست

تا مرگ خویشتن را

من

نیز

از خود نهان کنم.


 
غزلی در نتوانستن
ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸  کلمات کلیدی:

ادستهای گرم تو

کودکان توامان آغوش خویش

سخن ها می توانم گفت

غم نان اگر بگذارد.

نغمه در نغمه درافکنده

ای مسیح مادر، ای خورشید!

از مهربانی بی دریغ جانت

با چنگ تمامی ناپذیر تو سرودها می توانم کرد

غم نان اگر بگذارد.

***

رنگ ها در رنگ ها دویده،

ای مسیح مادر ، ای خورشید!

از مهربانی بی دریغ جانت

با چنگ تمامی نا پذیر تو سرودها می توانم کرد

غم نان اگر بگذارد.

***

چشمه ساری در دل و

آبشاری در کف،

آفتابی در نگاه و

فرشته ای در پیراهن

از انسانی که توئی

قصه ها می توانم کرد

غم نان اگر بگذارد.


 
سفر
ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸  کلمات کلیدی:

خدای را

مسجد من کجاست

ای ناخدای من؟

در کدامین جزیره آن آبگی ایمن است

که راهش

از هفت دریای بی زنهار

می گذرد؟

***

از تنگابی پیچاپیچ گذشتیم

- با نخستین شام سفر -

که مزرعه سبز آبگینه بود.

 

و با کاهش شب

- که پنداری

در تنگه سنگی

جای خوش تر داشت -

به در یائی مرده  درآمدیم

- با آسمان سربی ِ کوتاهش -

که موج و باد را

به سکونی جاودانه مسخ کرده بود.

و آفتابی رطوبت زده

 - که در فراخی ِ بی تصمیمی خویش

سر گردانی می کشید،

و در تردید ِ میان فرو نشستن یا بر خاستن

به ولنگاری

یله بود-.

***

ما به سختی در هوای کندیده طاعونی ‍‍‍‍‎‏َدم می زدیم و

عرق ریزان

در تلاشی نو میدانه

پارو می کشیدم

بر پهنه خاموش ِ دریائی پوسیده

که سراسر

پوشیده ز اجسادی ست که چشمان ایشان

هنوز

از وحشت توفان بزرگ

بر گشاده است

و از آتش خشمی که به هر جنبنده

در نگاه ایشان است

نیزه های شکن شکن تندر

جستن می کند.

***

و تنگاب ها

و دریاها.

تنگاب ها

و دریاهای دیگر...

***

آنگاه به دریائی جوشان در آمدیم،

با گرداب های هول

وخرسنگ های تفته

که خیزاب ها

بر آن

می جوشید.

 

((-اینک دریای ابرهاست...

 

اگر عشق نیست

هرگز هیچ آدمیزاده را

تاب سفری اینچن 

نیست!))

چنین گفتی

با لبانی که مدام

پنداری

نام گلی

تکرار می کنند.

 

و از آن هنگام که سفر را لنگر بر گرفتیم

اینک کلام تو بود از لبانی

که تکرار بهار و باغ است.

 

و کلام تو در جان من نشست

و من آ ن را

حرف

به حرف

باز گفتم.

کلماتی که عطر دهان تو را داشت.

 

و در آن دوزخ

- که آب گندیده

دود کنان

بر تابه های تفته ی سنگ

می سوخت ـ

رطوبت دهانت را

از هر یکان ِ حرف

چشیدم.

 

و تو به چربدستی

کشتی را

بر دریای دمه خیز ِ جوشان

می گذراندی.

و کشتی

با سنگینی سیــّالش

با غـّژا غـّژ ِ د گل های بلند

- که از بار غرور بادبان ها

پست می شد -

در گذار ِاز دیوارهای ِ پوک ِ پیچان

به کابوسی می مانست

که در تبی سنگین

می گذرد.

***

امـّا

چندان که روز بی آفتاب

به زردی نشست،

از پس تنگابی کوتاه

راه

به دریایی دیگر بردیم

که پاکی

گفتی

زنگیان

غم غربت را در کاسه مرجانی آن گریسته اند و

من اندوه ایشان را و

تو اندوه مرا

***

و مسجد من

در جزیره ئی ست

هم از این دریا.

اما کدامین جزیره، کدامین جزیره،نوح من ای ناخدای من؟

تو خود آیا جست و جوی جزیره را

از فراز کشتی

کبوتری پرواز می دهی؟

یا به گونه ای دیگر؟ به راهی دیگر؟

- که در این دریا بار

همه چیزی

به صداقت

از آب تا مهتاب گسترده است

و نقره  کدر فلس ماهیان

در آب

ماهی دیگریست

در آسمانی

باژ گونه -.

***

در گستره خلوتی ابدی

در جزیره بکری فرود آمدیم.

گفتی

((- اینت سفر، که با مقصود فرجامید:

سختینه ئی ته سرانجامی خوش!))

و به سجده

من

پیشانی بر خاک نهادم.

***

خدای را

نا خدای من!

مسجد من کجاست؟

در کدامین دریا

کدامین جزیره؟-

آن جا که من از خویش برفتم تا در پای تو سجده کنم

و مذهبی عتیق را

- چونان مومیائی شده ئی از فراسوهای قرون -

به ورود گونه ئی

جان بخشم.

 

مسجد من کجاست؟

 

با دستهای عاشقت

آن جا

مرا

مزاری بنا کن!


 
مرگ ناصری ( سه سرود برای آفتاب )
ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸  کلمات کلیدی:

با آوازی یکدست،

یکدست

دنباله چوبین بار

در قفایش

خطّی سنگین و مرتعش

بر خاک می کشید.

 

((-تاج خاری برسرش بگذارید!))

و آواز ِ دراز ِ دنباله بار

در هذیان ِ دردش

یکدست

رشته ئی آتشین

می رشت.

 

((- شتاب کن ناصری، شتاب کن!))

 

از رحمتی که در جان خویش یافت

سبک شد

و چونان قوئی مغرور

در زلالی خویشتن نگریست

 

((- تازیانه اش بزنید!))

 

رشته چر مباف

فرود آمد.

و ریسمان ِ بی انتهای ِ سرخ

در طول ِ خویش

از گروهی بزرگ.

بر گذشت.

 

((- شتاب کن ناصری، شتاب کن!))

***

از صف غوغای تماشا ئیان

العارز

گام زنان راه خود را گرفت

دست ها

در پس ِ پشت

به هم در افکنده،

و جانش را ار آزار ِ گران ِ دینی گزنده

آزاد یافت:

 

((- مگر خود نمی خواست، ورنه میتوانست!))

***

آسمان کوتاه

به سنگینی 

بر آواز ِ روی در خاموشی ِ رحم

فرو افتاد.

سوگواران، به خاکپشته بر شدند

و خورشید و ماه

 به هم

بر آمد.


 
چلچلی ( سه سرود برای آفتاب )
ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸  کلمات کلیدی:

من آن مفهوم مجــّرد را جسته ام.

 

پای در پای آفتابی بی مصرف

که پیمانه می کنم

با پیمانه روزهای خویش که به چوبین کاسه ی جذامیان ماننده است.

من آن مفهوم مجــّرد را می جویم.

پیمانه ها به چهل رسید و آن برگشت.

افسانه های سرگردانیت

- ای قلب در به در! -

به پایان خویش نزدیک میشود.

 

بیهوده مرگ

به تهدید

چشم می دراند.

ما به حقیقت ساعت ها

شهادت نداده ایم

جز به گونه این رنجها

که از عشق های رنگین آدمیان

به نصیب برده ایم

چونان خاطره ئی هر یک

در میان نهاده

از نیش خنجری

با درختی.

***

با این همه از یاد مبر

که ما

- من وتو -

انسان را

رعایت کرده ایم.

***

درباران وبه شب

به زیر دو گوش ما

در فاصله ئی کوتاه از بسترهای عفاف ما

روسبیان

به اعلام حضور خویش

آهنگ های قدیمی را

با سوت

میزنند.

(در برابر کدامین حادثه

آیا

انسان را

دیده ای

با عرق شرم

بر جبینش؟)

***

آنگاه که خوشتراش ترین تن ها را به سکه سیمی

توان خرید،

مرا

- دریغا دریغ -

هنگامی که به کیمیای عشق

احساس نیاز

می افتد

همه آن دم است .

همه آن دم است .

***

قلبم را در مجری ِ کهنه ئی

پنهان می کنم

در اتاقی که دریچه ئیش

نیست.

از مهتابی

به کوچه تاریک

خم می شوم

وبه جای همه نومیدان

میگریم.

 

آه

 من

حرام شده ام!

***

با این همه - ای قلب در به در!-

از یاد مبر

که ما

- من وتو -

عشق را رعایت کرده ایم،

از یاد مبر

که ما

- من و تو -

انسان را

رعایت کرده ایم،

خود اگر شاهکار خدابود

یا نبود.


 
هملت
ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸  کلمات کلیدی:

بودن

 یا نبودن...

 

بحث در این نیست

وسوسه این است.

***

شراب ِ زهر آلوده به جام و

شمشیر به زهر آب دیده

در کف دشمن.-

 

همه چیزی

ا ز پیش

روشن است و حساب شده

و پرده

در لحظه معلوم

فرو خواهد افتاد.

 

پدرم مگر به باغ جتسمانی خفته بود

که نقش من میراث اعتماد فریبکار اوست

وبستر فریب او

کامگاه عمویم!

 

[ من این همه را

به ناگهان دریافتم،

با نیم نگاهی

از سر اتفاق

به نظاره گان تماشا]

اگر اعتماد

چون شیطانی دیگر

این قابیل دیگر را

به جتسمانی دیگر

به بی خبری لا لا نگفته بود،-

خدا را

خدا را !

***

چه فریبی اما،

چه فریبی!

که آنکه از پس پرده نیمرنگ ظلمت به تماشا نشسته

از تمامی فاجعه

آگاه است

وغمنامه مرا

پیشاپیش

حرف به حرف

باز می شناسد

***

در پس پرده نیمرنگ تاریکی

چشمها

نظاره درد مرا

سکه ها از سیم وزر پرداخته اند.

تا از طرح آزاد ِ گریستن

در اختلال صدا و تنفس آن کس

که متظاهرانه

در حقیقت به تردید می نگرد

لذتی به کف آرند.

 

از اینان مدد از چه خواهم، که سرانجام

مرا و عموی مرا

به تساوی

در برابر خویش به کرنش می خوانند،

هرچندرنج ِمن ایشان را ندا در داده باشد که دیگر

کلادیوس

نه نام عــّم

که مفهومی است عام.

 

وپرده...

در لحظه محتوم...

***

با این همه

از آن زمان که حقیقت

چون روح ِ سرگردان ِ بی آرامی بر من آشکاره شد

و گندِِِ جهان

چون دود مشعلی در صحنه دروغین

منخرین مرا آزرد،

بحثی نه

که وسوسه ئی است این:

بودن

 یا

 نبودن.


 
مرثیه
ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸  کلمات کلیدی:

به جست و جوی تو

بر درگاه ِ کوه میگریم،

در آستانه دریا و علف.

 

به جستجوی تو

در معبر بادها می گریم

در چار راه فصول،
در چار چوب شکسته پنجره ئی

که آسمان ابر آلوده را

قابی کهنه می گیرد.

. . . . . . . . . . . .

به انتظار تصویر تو

این دفتر خالی

تاچند

تا چند

ورق خواهد زد؟

***

جریان باد را پذیرفتن

و عشق را

که خواهر مرگ است.-

 

و جاودانگی

رازش را

با تو درمیان نهاد.

 

پس به هیئت گنجی در آمدی:

بایسته وآزانگیز

گنجی از آن دست

که تملک خاک را و دیاران را

از این سان

دلپذیر کرده است!

***

نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آفتاب می گذرد

- متبرک باد نام تو -

 

و ما همچنان

 دوره می کنیم

شب را و روز را

هنوز را...


 
تمثیل
ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸  کلمات کلیدی:

در یکی فریاد

زیستن -

[ پرواز ِ عصبانی‌ ِ فـّواره ئی

که خلاصیش از خاک

نیست

و رهائی را

تجربه ئی می کند.]

و شکوهِ مردن

در فواره فریادی -

[زمینت

دیوانه آسا

با خویش می کشد

تا باروری را

دستمایه ئی  کند؛

که شهیدان و عاصیان

یارانند

بار آورانند.]

ورنه خاک

از تو

باتلاقی خواهد شد

چون به گونه جوباران ِ حقیر

مرده باشی.

***

فریادی شو تا باران

وگرنه

مرداران!


 
سرود برای مرد روشن که به سایه رفت
ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸  کلمات کلیدی:

قناعت وار

تکیده بود

باریک وبلند

چون پیامی دشوار

در لغتی

با چشمانی

از سئوال و

  عسل

و رخساری بر تافته

از حقیقت و

باد.

مردی با گردش ِ آب

مردی مختصر

که خلاصه خود بود.

 

خرخاکی ها در جنازه ات به سو‏‎‍ء ظن می نگرد.

***

پیش از آن که خشم صاعقه خاکسترش کند

تسمه از گرده گاو ِ توفان کشیده بود.

بر پرت افتاده ترین راه ها

پوزار کشیده بود

رهگذری نا منتظر

که هر بیشه و هر پل آوازش را می شناخت.

***

جاده ها با خاطره قدم های تو بیدار می مانند

که روز را پیشباز می رفتی،

هرچند

سپیده

تو را

از آن پیشتر دمید

که خروسان

بانگ سحر کنند.

***

مرغی در بال های یش شکفت

زنی در پستانهایش

باغی در درختش.

 

ما در عتاب تو می شکوفیم

در شتابت

مادر کتاب تو می شکوفیم

در دفاع از لبخند تو

که یقین است و باور است.

 

دریا به جرعه یی که تواز چاه خورده ای حسادت می کند


 
صبوحی
ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸  کلمات کلیدی:

به پرواز

شک کرده بودم

به هنگامی که شانه هایم

از توان سنگین بال

خمیده بود،

و در پاکبازی معصومانه گرگ ومیش

شبکور گرسنه چشم حریص

بال می زد.

به پرواز شک کرده بودم من.

***

سحرگاهان

سحر شیری رنگی ِ نام بزرگ

در تجلی بود.

 

با مریمی که می شکفت گفتم«شوق دیدار خدایت هست؟»

بی که به پاسخ آوائی بر آورد

خسته گی باز زادن را

به خوابی سنگین

فروشد

همچنان

که تجلی ساحرانه نام بزرگ؛

و شک

بر شانه های خمیده ام

جای نشین ِ سنگینی ِ توانمند

بالی شد

که دیگر بارش

به پرواز

احساس نیازی

نبود.


 
که زندان مرا بارو مباد ...
ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸  کلمات کلیدی:

که زندان مرا بارو مباد

جز پوستی که بر استخوانم.

 

باروئی آری،

اما

گرد بر گرد جهان

نه فرا گرد تنهائی جانم.

 

آه

آرزو! آرزو!

***

پیازینه پوستوار حصاری

که با خلوت خویش چون به خالی بنشینیم

هفت دربازه فراز آید

بر نیاز و تعلق جان.

 

فرو بسته باد و

فرو بسته تر،

و با هر در بازه

هفت قفل ِ آهنجوش ِگران!

 

آه

آرزو!آرزو!


 
بر سرمای درون
ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸  کلمات کلیدی:

همه

لرزش دست و دلم

از آن بود که

که عشق

پناهی گردد،

پروازی نه

گریز گاهی گردد.

 

آی عشق آی عشق

چهره آبیت پیدا نیست

***

و خنکای مرحمی

بر شعله زخمی

نه شور شعله

بر سرمای درون

 

آی عشق آی عشق

چهره سرخت پیدا نیست.

***

غبار تیره تسکینی

بر حضور  ِ وهن

و دنج ِ رهائی

بر گریز حضور.

سیاهی

بر آرامش آبی

و سبزه برگچه

بر ارغوان

آی عشق آی عشق

رنگ آشنایت

پیدا نیست.


 
تعویذ
ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸  کلمات کلیدی:

به چرک می نشیند

خنده

به نوار ِ زخمبندیش ار

ببندبی.

رهایش کن

رهایش کن

اگر چند

قیوله دیو

آشفته می شود.

***

چمن است این

چمن است

بالکه های آتشخون ِ گل

 

بگو چمن است این، تیماج ِ سبز ِ میر غضب نیسب

حتی اگر

دیری است

تا بهار

بر این مسلخ

بر نگذشته باشد.

***

تا خنده مجروحت به چرک اندرر نشیند

رهایش کن

چون ما

رهایش کن!


 
شبانه (14)
ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸  کلمات کلیدی:

مرا

تو

بی سببی

نیستی.

به راستی

صلت کدام قصیده ای

ای غزل؟

ستاره باران جواب کدام سلامی

به آفتاب

از دریچه تاریک؟

کلام از نگاه تو شکل می بندد.

خوشا نظر بازیا که تو آغاز می کنی!

***

پس پشت مردمکان

فریاد کدم زندانی است

که آزادی را

به لبان بر آماسیده

گل سرخی پرتاب می کند؟-

ورنه

این ستاره بازی

حاشا

چیزی بدهکار آفتاب نیست.

 

نگاه از صدای تو ایمن می شود.

چه مؤمنانه نام مرا آواز می کنی!

***

و دلت

کبوتر آشتی ست،

در خون تپیده

به بام تلخ.

 

با این همه

چه بالا

چه بلند

پرواز می کنی!


 
در میدان
ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸  کلمات کلیدی:

آنچه به دید می آید و

آنچه به دیده می گذرد.

 

آنچنان که سپاهیان

مشق قتال میکنند

گستره چمنی می تواند باشد،

و کودکان

رنگین کمانی

رقصنده و

پر فریاد.

***

اما آن

که در برابر ِ فرمان ِ واپسین

لبخند می گشاید،

نتها

می تواند

لبخندی باشد

 که در برابر ِ فرمان ِ واپسین

لبخند می گشاید

تنها

می تواند

لبخندی باشد

در برابر« آتش!»


 
شبانه
ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸  کلمات کلیدی:

اگر که بیهده زیباست شب

برای چه زیباست

شب

برای که زیباست؟-

شب و

رود بی انحنای ستارگان

که سرد می گذرد.

و سوگواران دراز گیسو

بر دو جانب رود

یاد آورد کدام خاطره را

با قصیده نفسگیر غوکان

تعزیتی می کنند

به هنگامی که هر سپیده

به صدای هما و از دوازده گلوله

سوراخ

می شود؟

***

اگر که بیهده زیباست شب

برای که زیباست شب

برای چه زیباست؟


 
میلاد آنکه عاشقانه بر خاک مرد
ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸  کلمات کلیدی:

(1)

نگاه کن چه فرو تنانه بر خاک می گسترد

آنکه نهال نازک دستانش

از عشق

خداست

و پیش عصیانش

بالای جهنم

پست است.

آن کو به یکی « آری » می میرد

نه به زخم صد خنجر،

مگر آنکه از تب وهن

دق کند.

 

قلعه یی عظیم

که طلسم دروازه اش

کلام کوچک دوستی است.

 

(2)

انکار ِ عشق را

چنین که بر سر سختی پا سفت کرده ای

دشنه مگر

به آستین اندر

نهان کرده باشی.-

که عاشق

اعتراف را چنان به فریاد آمد

که وجودش همه

بانگی شد.

 

(3)

نگاه کن

چه فرو تنانه بر در گاه نجابت

به خاک می شکند

رخساره ای که توفانش

مسخ نیارست کرد.

چه فروتنانه بر آستانه تو به خاک می افتد

آنکه در کمر گاه دریا

دست

حلقه توانست کرد.

نگاه کن

چه بزرگوارانه در پای تو سر نهاد

آنکه مرگش

میلاد پر هیا هوی هزار شهرزاده بود.

نگاه کن


 
در آمیختن
ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸  کلمات کلیدی:

مجال

بی رحمانه اندک بود و

واقعه

سخت

نامنتظر.

 

از بهار

حظ ّ تماشائی نچشیدم،

که قفس

باغ را پژمرده می کند.

***

از آفتاب و نفس

چنان بریده خواهم شد

که لب از بوسه نا سیراب.

 

برهنه

بگو برهنه به خاکم کنند

سرا پا برهنه

بدان گونه که عشق را نماز می بریم،-

که بی شایبه حجابی

با خاک

عاشقانه

در آمیختن می خواهم


 
محاق
ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸  کلمات کلیدی:

به

نو کردن ماه

بر بام شدم

با عقیق و سبزه و آینه.

داسی سرد بر آسمان گذشت

که پرواز کبوتر ممنوع است.

 

صنوبرها به نجوا چیزی گفتند

و گزمگان به هیاهوی شمشیر در پرندگان نهادند.

 

 

ماه

بر نیامد


 
از این گونه مردن
ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸  کلمات کلیدی:

می خواهم خواب اقاقیا ها را بمیرم.

 

خیالگونه،

در نسیمی کوتاه

که به تردید می گذرد

خواب اقاقیاها را

بمیرم.

***

می خواهم نفس سنگین اطلسی ها را پرواز گیرم.

 

در باغچه های تابستان،

خیس و گرم

به نخستین ساعت عصر

نفس اطلسی ها را

پرواز گیرم.

***

حتی اگر

زنبق ِ کبود ِ کارد

بر سینه ام

گل دهد-

می خواهم خواب اقاقیا را بمیرم

در آخرین فرصت گل،

و عبور سنگین اطلسی ها باشم

بر تالار ارسی

در ساعت هفت عصر


 
گفتی که باد مرده ست
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٦  کلمات کلیدی:

گفتی که:

« باد، مرده ست!

از جای بر نکنده یکی سقف راز پوش

بر آسیاب ِ خون،

نشکسته در به قلعه بیداد،

بر خاک نفکنیده یکی کاخ

باژگون.

مرده ست باد!»

گفتی:

« بر تیزه های کوه

با پیکرش،فروشنده در خون،

افسرده است باد!»

 

تو بارها و بارها

با زندگیت

شرمساری

از مردگان کشیده ای.

( این را،من

همچون تبی

ـ درست

همچون تبی که خون به رگم خشک می کند

احساس کرده ام.)

 

وقتی که بی امید وپریشان

گفتی:

«مرده ست باد!

بر تیزه های کوه

با پیکر کشیده به خونش

افسرده است باد!» ـ

آنان که سهم شان را از باد

با دوستا قبان معاوضه کردند

در دخمه های تسمه و زرد آب،

گفتند در جواب تو، با کبر دردشان:

« ـ زنده ست باد!

تا زنده است باد!

توفان آخرین را

در کار گاه ِ فکرت ِ رعد اندیش

ترسیم می کند،

   کبر کثیف ِ کوه ِ غلط را

بر خاک افکنیدن

تعلیم می کند !»

 

(آنان

ایمانشان

ملاطی

از خون و پاره سنگ و عقاب است.)

***

گفتند:

«- باد زنده است،

بیدار ِ کار ِ خویش

هشیار ِ کار ِ خویش!»

گفتی:

«- نه ! مرده

باد!

زخمی عظیم مهلک

از کوه خورده

باد!»

 

تو بارها و بارها

با زندگیت شر مساری

از مردگان کشیده ای،

این را من

همچون تبی که خون به رگم خشک می کند

احساس کرده ام.


 
فراغی
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٦  کلمات کلیدی:

چه بی تابه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری!

چه بی تابه تو را طلب می کنم!

بر پشت ِ سمندی

گوئی

نوزین

که قرارش نیست.

و فاصله

تجربه ئی بیهوده است.

بوی پیرهنت،

این جا

و اکنون. ـ

 

کوه ها در فاصله

سردند.

دست

در کوپه وبستر

حضور مانوس ِ دست تو را می جوید،

و به راه اندیشیدن

یاس را

رج می زند

 

بی نجوای ِ انگشتانت

فقط.-

و جهان از هر سلامی خالی است


 
سِمیرُمی
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٦  کلمات کلیدی:

با ُسمضَربه رقصان اسبش می گذرد

از کوچه سر پوشیده

سواری،

بر َتسمه َبند ِ

قرابینش

برق ِ هر سکه

ستاره ئی

بالای خرمنی

در شب بی نسیم

در شب ایلاتی عشقی.

چار سوار از َ تـنگ در اومد

 

چار تفنگ بر دوش ِ شون.

دختر از مهتابی نظاره می کند

و از عبور ِ سوار خاطره ئی

همچون داغ خاموش ِ زخمی

چارتا مادیون پشت ِ مسجد

چار جنازه پشت ِ شون

با ُسمضَربه رقصان اسبش می گذرد

از کوچه سر پوشیده

سواری،

بر َتسمه َبند ِ

قرابینش

برق ِ هر سکه

ستاره ئی

بالای خرمنی

در شب بی نسیم

در شب ایلاتی عشقی.

چار سوار از َ تـنگ در اومد

 

چار تفنگ بر دوش ِ شون.

دختر از مهتابی نظاره می کند

و از عبور ِ سوار خاطره ئی

همچون داغ خاموش ِ زخمی

چارتا مادیون پشت ِ مسجد

چار جنازه پشت ِ شون


 
ترانه آبی
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٦  کلمات کلیدی:

قیلوله ناگزیر

در طاق طاقی ِ حوضخانه،

تا سالها بعد

آبی را

مفهومی از وطن دهد.

 

امیر زاده ای تنها

با تکرار ِ چشمهای بادام ِ تلخش

در هزار آئینه شش گوش ِ کاشی.

لالای نجوا وار ِ فـّواره ای خرد

که بروقفه خواب آلوده اطلسی ها

می گذشت

تا سالها بعد

آبی را

مفهومی

ناآگاه

از وطن دهد.

 

امیر زاده ای تنها

با تکرار چشمهای بادام تلخش

در هزار آئینه شش گوش کاشی.

 

روز

بر نوک پنجه می گذشت

از نیزه های سوزان نقره

به کج ترین سایه،

تا سالها بعد

تکـّرر آبی را

عاشقانه

مفهومی از وطن دهد

طاق طاقی های قیلوله

و نجوای خواب آلوده فــّواره ئی مردد

بر سکوت اطلسی های تشنه،

و تکرار ِ نا باورِ هزاران بادام ِتلخ

در هزار آئینه شش گوش کاشی

سالها بعد

سالها بعد

به نیمروزی گرم

ناگاه

خاطره دور دست ِ حوضخانه.

آه امیر زاده کاشی ها

با اشکهای آبیت!


 
از منظر
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٦  کلمات کلیدی:

در دل ِ مه

لنگان

زارعی شکسته می گذرد

پا در پای سگی

گامی گاه در پس او

گاه گامی در پیش.

وضوح و مه

در مرز ویرانی

در جدالند،

با تو در این لکه قانع آفتاب امــّا

مرا

پروای زمان نیست.

 

خسته

با کوله باری از یاد امــّا،

بی گوشه بامی بر سر

دیگر بار.

اما اکنون بر چار راه ِزمان ایستاده ایم

و آنجا که بادها را اندیشه فریبی در سر نیست

به راهی که هر خروس ِ باد نمات اشارت می دهد

باور کن!

کوچه ما تـنگ نیست

شادمانه باش!

و شاهراه ما

از منظر ِ تمامی ِ آزادیها می گذرد


 
شبانه آخر
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٦  کلمات کلیدی:

زیبا ترین تماشاست

وقتی

شبانه

بادها

از شش جهت به سوی تو می آیند،

و از شکوهمندی یاس انگیزش

پرواز ِشامگاهی ِدرناها را

پنداری

یکسر به سوی ماه است.

***

زنگار خورده باشد بی حاصل

هر چند

از دیر باز

آن چنگ تیز پاسخ ِ احساس

در قعر جان ِ تو، ـ

پرواز شامگاهی  درناها

و باز گشت بادها

در گور خاطر تو

غباری

از سنگی می روبد،

چیزنهفته ئی ت می آموزد: